قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

537

تاريخ الفي ( فارسى )

جهان رسيده باشند بيعت بستانى و ايشان را بگويى تا از على بيزار باشند و به خلافت و امامت من اقرار كنند . يزيد گفت : چنين كنم كه امير المؤمنين مىفرمايد . معاويه گفت : اى يزيد ! مرا راستى تو معلوم است و اعتقاد تو نسبت به من احتياج به بيان ندارد ، بنابراين تو را به حرم خداى تعالى مىفرستم كه مردم آنجا را از جانب من استمالت دهى و كلمات نيكو به سمع ايشان رسانى . و اگر بىآنكه در حرم خون ريخته شود نايب علىّ بن ابى طالب را از مكّه بيرون توانى كرد فهو المراد ، و الّا او را هيچ تعرّض نرسانى . يزيد گفت : معلوم شد . چنان كنم كه امير المؤمنين مىفرمايد ؛ چه ، من آن مرد نيستم كه در حرم باريتعالى ، كه آيهء وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً « 1 » در شأن او نازل شده ، كسى را بترسانم يا بكشم . معاويه سخن او را پسنديده داشت و از اعيان شام و دليران لشكر خود سه هزار سوار به دو داد و بار ديگر او را وصيّت كرد و گفت : اى يزيد ، نيك كوشش كن كه تو را به مكّه مىفرستم و مكّه حرم خداى تعالى و مولد و منشاء من است و اهل مكّه خويش و خويشاوند منند . از خداى تعالى بترس و ايشان را مترسان كه من از همهء جهان صلاح و بقاء ايشان مىخواهم و روا ندارم كه به‌هيچ‌وجه ايشان را رنجى رسد . بايد كه اين وصيّت را به خاطر دارى و از آن تجاوز ننمايى . القصّه ؛ معاويه يزيد بن شجره را در حفظ حرمت حرم و اهل آن مبالغهء بسيار نموده او را روانهء جانب حرم ساخت . و در آن‌وقت نايب امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، در مكّه قثم بن العباس بن عبد المطلّب بود . « 2 » چون [ 73 ب ] يزيد به مكّه نزديك شد قثم بن العباس مردمان را حاضر ساخت و بعد از حمد و ثناى الهى و درود حضرت رسالت‌پناهى گفت : اى اهل مكّه ، چنين معلوم شد كه فوجى از اهل شام كه ظلم و فساد در طبيعت ايشان مركوز است به جانب حرم مىآيند و مراد ايشان آن است كه دين الهى و قوانين شريعت رسالت‌پناهى را تغيير و تبديل دهند و اقسام ظلم و فساد ميان خلايق شايع سازند . پس مرا بگوييد كه چه انديشه داريد ؟ با ايشان جنگ خواهيد كرد يا صلح ؟ مردمان همه خاموش ايستادند و هيچ‌كس قثم را جواب نگفت . قثم گفت : حال معلوم شد . اگرچه به ظاهر جواب نمىدهيد و سكوت مىورزيد ، امّا معلوم مىشود كه در دل چه انديشه داريد . من از شهر بيرون مىروم و در اين كوهها كه نزديك است مىباشم تا حقّ سبحانه و تعالى ميان ما و ايشان چه حكم كند . چون قثم از سخن فارغ شد شيمة بن عثمان العبدى گفت : اى قثم ! تو امير مايى و ما همگنان رعيت و فرمانبردار توايم . اگر با اين لشكر كه مىرسد جنگ مىكنى با تو موافقت مىكنيم و اگر صلح مىكنى بر آن انكارى نداريم و ما در جميع احوال تو را مطيعيم و منقاديم . تو

--> ( 1 ) . آل عمران ، 97 . ( 2 ) . قثم بن عباس ، والى على ( ع ) در مكه ، در سال پنجاه و هفت در سمرقند شهيد شد .